يکی در مرگِ شقايق
 يکی در فصل ِ خزان
 و هر بار تو به من زندگانی بخشيدی! تو مهربانانه به من عاطفه بخشيدی!
 تو به من گفتی بمان
 و من ماندم!


 *مـــــاندم!*
 من ماندم که با تو بروم به سر قله احساس . که قدم بزنيم در کوچه بن بستِ شکوه
 خالی از شک ...خالی از ترس ...خالی ازبيم*

 

 

 *من گاه با خود می گويم:
 که چرا بين من و تو اينهمه فاصله است
 اينهمه دوری راه...
 
اينهمه سختی هجر.. که جدائيم چرا؟

روزهايی  كه بی  تو  می گذرد  ... گرچه  با  ياد  توست  ثانيه هاش

آرزو  باز ميكشد  فرياد...  در كنار  تو  می گذشت  ايكاش  ..!*

/ 0 نظر / 6 بازدید