چيزی که نگفتم

وقتی که خواستی بري، من نگفتم: اين کار رونکن!! من نگفتم: برگرد پيش من عزيزم، بيا و يک بار ديگه من رو امتحان کن. وقتی پرسيد: دوستش دارم يا نه؟ من فقط به اون نگاه کردم!! اون رفت و الان توی گوشم می پيچه « اون چيزهايی رو که نگفتم»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

من نگفتم: منو ببخش چون نصف اشتباها مال من بود. من نگفتم «ما دوباره سعی می کنيم» چون چيزهايی که ما می خوايم عشق، وفاداری و زمانه. من گفتم: «اين راهيه که تو می خوای من جلوتو نمی گيرم». اون رفت و من الان می شنوم، همه ی «اون چيزهايی که نگفتم»

 

من اونو تو آغوشم نگرفتم و اشک هاش رو نبوسيدم، من نگفتم زندگيم بی معنی ميشه اگه تو در کنارم نباشی، من فکر کردم به کارهايی که ميشه کرد، وقتی که تنها باشم. ولی امروز کاری که می کنم شنيدن همه ی  «اون چيزهاييه که نگفتم»!!

 

نوشته : شل سيلور استاين

                                     

 

/ 5 نظر / 5 بازدید
mami

manam doost daram oonchizaee ke nagofty ro beshnavam.in matn kare khodete?kheily falsafist:)

raja

من هر آنچه که داشتم اول ره گذاشتم حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم . اگر خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم زیر سقف آشناییهایت میخواهم بمانم بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم . در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به آبیهای دنیا میرسانم . اگر تو مجزوب کجا آباد دنیایی من اما جزبه ای دارم که دنیا را نیز به اینجا میکشانم . نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی ورنه بیهوده نمیخواندی به سوی عاقلان . عقل یا احساس ؟ حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب کاش میشد ای حقیقت را بدانی یا بدانم

raja

گفتم ای عشق بیا تا که بسازیم یا نه ویرانه کنیم ساخته ها را گفتم ای عشق چه آمده بر روز تو امروز که به تشویش سپردی شب عاشق ها را حیف از امروز که بی عشق به سر آمد . ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند صبح فردا را .........

raja

قطره قطره اگر چه آب شدیم . ابر بودیم و آفتاب شدیم . ساخت ما را همان که می پنداشت به یکی چون اشک خراب شدیم . رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم . 365 حسرت را همچنان میکشم به دنبالم . قهوه ات را بنوش و باور کن که من به فنجان تو نمیگنجم دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار میکشد فالم را . یک نفر از غبار میاید . مژده تازه تو تکراریست . یک نفر از غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم باز در جمع تازه ازداد حال و روز نگفتنی دارم هم نمیدانم از چه میخندم هم نمیدانم از چه می نالم . راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشائیست به غریبی قسم نمیدانم چه بگویم جز اینکه خوشحالم . دوستانی عمیق آمده اند . چهره هایی که غرقشان شده ام . میوه های رسیده ای که من به باغ کمالشان کالم. چندیست شعر هایم را جز برای خودم نمیخوانم شاید از بس صدایشان زدم دوست دارند دوستان لا لا ..... تنهاییم را با تو قسمت میکنم

raja

کمالشان کالم. چندیست شعر هایم را جز برای خودم نمیخوانم شاید از بس صدایشان زدم دوست دارند دوستان لا لا ..... تنهاییم را با تو قسمت میکنم سهم کمی نیست . گستر ده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصل ها را بر سر سفره رنگین خو بنشانمت . بنشین غمی نیست . هوای من بر من مگیر این خودستایی را که بی شک تنها تر از من در زمین و آسمانت کسی نیست . آینه ات را بردهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگان همدمی نیست . همواره چون من نه فقط یک لحظه خو به من بیندیش . لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست . من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم . شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید بر زخم من که میپوشانم از چشم شهر آنرا در دستان بی نهایت مهربانش مرحمی نیست . شاید و یا شاید . هزاران شاید دیگر اگر چه اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست