شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

نجات عشق

 

      نجات عشق:...

در جزيره ای زيبا تمام حواس زندگی ميکردند: شادی..غم..غرور..عشق و ...

روزی خبر رسيد که جزيره به زودی به زير اب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هاشونو اماده کردند و از ان جزيره رفتند. اما عشق ميخواست تا لحظه ی اخر بماند چون او عاشق جزيره بود. وقتی جزيره به زير اب فرو ميرفت عشق از ثروت که با يک قايق باشکوه جزيره را ترک ميکرد کمک خواست و به او گفت: "ايا ميتونم باهات همسفر شم؟" ثروت گفت: "نه من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگه برای تو جايی نيست." پس عشق از غرور که با يک کرجی زببا راهی مکان امنی بود کمک خواست. غرور گفت: "نه نميتونم تورو با خودم ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيبامو کثيف ميکنی!" غم در نزديکی عشق بود. پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من باهات بيام!" غم با صدايی حزن الود گفت: "اه عشق! من خيلی ناراحتم و احتيج دارم کمی تنها باشم." عشق اينبار سراغ شادی رفت. اما او انقدر غرق شادی بود که حتی صدای عشق را هم نشنيد. اب هر لحظه بالاتر ميامد و عشق ديگر نا اميد شده بود که ناگهان صدايی سالخورده گفت: "بيا عشق! من تورو ميبرم." عشق انقدر خوشحال بود که فراموش کرد حتی نام ان پيرمرد را بپرسد و سريع داخل قايق شد و جزيره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسيدند پيرمرد بدون حرفی رفت. عشق تازه متوجه شده بود که کسی که جانش را نجات داده است چقدر ارزش دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی ماسه ها بود رفت و از او پرسيد: "ان پيرمرد که بود؟" علم پاسخ داد: "زمان!"  عشق با تعجب گفت:"اما چرا بهم کمک کرد؟"

علم لبخندی زد و گفت: "چون فقط زمان قادر به درک عظمت عشق است!!"...

                                                                         

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

خانه
آرشيو< > پست الكترونيك

:: تعداد بازديدكنندگان ::

:: لينک به وبلاگ ::

L O G O

:: دوستان من ::

رفوزه
Link
Link
Link

Rofouzeh

عاشقانه های من و محمد