چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

بار آخر

 

 

شايد آخرين بار باشد.كسي چه ميداند. مشكل اينست كه ما ادم ها فكر ميكنيم كه دنيا گيريم! و هميشه هستيم!!

و هميشه فرصت جبران كردن داريم!

 و هميشه ميتوان بازگشت! و هميشه ميتوان حرف عاشقانه اي زد !

 و هميشه ميتوان در چشم ها عشق ديد و هميشه دستها براي ما گرم مي مانند

 و هميشه كسي براي ما ميخواند و مينويسد و دل تنگ ميشود و چشم پر اب ميكند …

و هميشه چشم انتظارمان هستند و نميدانيم كه هميشه شايد اين اخرين بار باشد…

اخرين باري كه ميتوان حرفي زد.شعري سرود ..سر به روي شانه اي گذاشت…

زمزمه اي كرد و زندگي را با همه غم و شادي هايش به اغوش كشيد!…

.و ما ادمها نمي دانيم.. ما ادمها بي آنكه بدانيم و يا متوجه باشيم زندگي ميكنيم.

نميبينيم…نمي شنويم…حس نميكنيم…

نميدانيم كه تحمل, ديوار گاهگلي بيش نيست..و..پشت تازيانه هاي غرور... آخر خواهد شكست.

نمي دانيم كه دل, از گوشت ورگهاي احساس است..و آخر در برابر بي مهري ها خواهد سوخت.

هرگز نمي خواهيم قبول كنيم ..كه ديگران هم حق دارند...ميتوانند فكر كنند..ميتوانند تصميم بگيرند.

و قبول مسئوليت كنند در آنچه كه مي خواهند انجام دهند.

بياييد درك كنيم ....بفهميم كه ديگرا هم آدمند..و هستند

و خدا كند كه اين آخرين بار باشد.....                    

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

خانه
آرشيو< > پست الكترونيك

:: تعداد بازديدكنندگان ::

:: لينک به وبلاگ ::

L O G O

:: دوستان من ::

رفوزه
Link
Link
Link

Rofouzeh

عاشقانه های من و محمد