دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥

اخه چرا؟

 

سلام

بعد از مدت ها دوباره تصمیم دارم بنویسم.......

همیشه این جمله رو تو از من می پرسیدی...اخه چرا؟ولی امروز می خوام من ازت بپرسم...ازاده جونم اخه چرا؟

چرا نمی تونی منو تو دلت راه بدی؟مگه دوستم نداری؟اینو که راحت از تو چشات میشه خوند.

ببین من حالا خیلی تغییر کردم ....تو اگه دوستم داشته باشی هیچ کدوم از این مسایل نمی تونه جلوتو بگیره...نمی دونم چرا فکر می کنم تمام این مسایل بهونه هستش....!

میدونی شاید باورت نشه تو برنامه زندگیم جا باز کری...حالا دیگه میخوام اینده دوتامونو بسازم....تصمیم دارم برم کار کنم تا چند ساله دیگه خودمو جمو جور کنم ...

اینا همش معجزه دوستاشتنت هست...اخه چرا؟

چرادیگه نمی تونی تحملم کنی......البته بهت حق هم میدم من هیچ چیزی که بتونی بهش افتخار کنی ندارم...ولی بهت قول میدم تلاش خودمو تو زندگیم انجام بدم.

ادم بی عرضه نیستم.....واست همه چی می سازم.....این طرز فکرو تا چند ماه پیش نداشتم.خودتم میدونی.....اخه چرا؟چرا دیگه ....؟

به خدا من که میدونم به خاطره دوستاته.....جلوی اونا خجالت میکشی بگی هنوز دوستم داری؟اونا همه بهت حسادت میکنن...بهش فکر کردی؟ناراحت نشو بهش فکر کن.

من و تو ۱ سال قبل نمی خواستیم واسه همیشه واسه هم باشیم ولی الان میخوام..فرق میکنه.....بذار به حساب شیطونی بچه گانه.....ببخش منو؟دیگه قدرتو می دونم...

اخه چرا؟

پس حداقل بگو چرا دوستم داری؟

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٥

 

 من دلي ديوانه دارم كه زبون سرش نمي شه هرچي ميگم عشق دروغه، ولي باورش نميشه آه وناله شده كارم اشك بيهوده مي بارم دل ساده شده عاشق چه كنم چاره ندارم عاقبت به دام عشق من گرفتار شدم با غم و رنج و بال روز و شب يار شدم اي خدا من با دلم چي كار كنم

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

پنجشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٥

 

  گفتم که ميترسم من از سحر نگاهت گفتي نترس اي خوب من اما نمي شد مي خواستم نا گفته هايم را بگويم يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد گفتي که تا فردا خدا حافظ ولي آه آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

جمعه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٥

 

 

سلام

کاش  می شد خیلی از دروغ هارو باور کرد.

دلم بعضی  وقتا واقعا میشکنه....

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥

 

 

 ديشب رؤيايي داشتم :

خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم،

همراه با خداوند.

و بر روي پرده ي شب

تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم.

همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم،

 روز به روز از زندگي را،

دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد،

يکي مال من و يکي از آن خداوند.

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.

آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.

در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت ......

 اتفاقاً ، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود

روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...

آن گاه از او پرسيدم :

خداوندا! تو به من گفتي که در تمام ايّام زندگي با من خواهي بود

و من پذيرفتم با تو زندگي کنم.

خواهش مي کنم به من بگو چرا در آن لحظات سخت مرا تنها گذاشتي ؟

 خداوند پاسخ داد :

"فرزندم ، تو را دوست دارم وبه تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،

نه حتي براي لحظه اي ،

و من چنين نکردم.

هنگامي که در آن روزها ، يک رد پا بر روي شن ديدي ،

من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."

 

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸٥

 

 

سلام ازاده جونم

حالت بهتر شد؟اخه چرا مواظب خودت نيستي؟چرا بايد اين قدر زود به زود حالت بد شه؟يه ذره رعايت بكن ديگه...؟

ديشب كه چه عرض كنم امروز صبح تا ساعت 6 بيدار بودم....خوابم نمي برد . مي دونستم تو هم راحت نمي خوابي چون هم اخرين امتحانت بود و هم حالت خوب نبود.

امروز دلم بد جوري گرفته ميدوني اسباب خودمو جمع كردم و تا 1 ساعت ديگه ميرم خونه خودم...كامپيوترمو نمي برم اين ميره خونه خودمون....اينم داره تنهام ميذاره شايد هم من دارم تنهاش ميذارم....قرار بود بعد از امتحان برم تهران ولي ظاهرا 18 ثبت نام هست و 24 شروع كلاس ها فكر نكنم وقت كنم...دلم خيلي مي خواد اگه امتحانت تموم شد خبرم كني باهات يه چت بزنم...شايد اخرين چتيه  كه با كامپيوترم از رشت باشه...اگه تونستي خبرم كن.

راستي گوشي جديد مباركهJ بالاخره چه مدلي خريدي؟اگه اوون گوشي قديميت هم ميفروشي بنده به بالاترين قيمت ممكنش مي خرم...يه خريد استثنائي ...باور كن.

نمره خودتو گرفتي؟نمره ها همه اوومدن؟

ازاده الان چند روزه كه دارم البوم جديد ابي رو كه گوش ميدم به يه نتايجي رسيدم.الان ميگم عزيزم عجله نكن...صدام كردي ..صدام كردي نگو نه..اگر چه خسته و خاموش بودي...تو بودي و صداي تو صدام كرد....اگر چه نور و ظلمت پوش بودي......تو چيزي گفتي شب جاي من شد....من از نور و غزل زيبا شدم باز...توو گيج و ويج از هم گمشدن ها من از من مردمو پيدا شدم باز.....مگه نهJ

از اين تك بستر تنهائي عشق..از اين دنج سقوط اخر من ....صدام كردي كه بر گردم به پرواز...به اوج حس سبز با تو بودن....صدام كردي كه رو خاموشي من.... يه دامن ياس نوراني به پاشي....برهنه از هراس و تازه از عشق...توي اغوش جان من رها شي.....

البته ظاهرا اين اخرش ربطي نداشت......ولي خودمونيم ها تو هم فكر كنم صدام كردي البته نه با لب و دهنت......؟شايد هم خودت خبرشو نداري .

من ديگه برم ..من موندم اين اسباب ها با يه دنيا تنهائي و دلسردي...ديشب به اين فكر مي كردم كه انسان چرا بوجود اوومدنش اجبار هست و خودش توش هيچ نقشي نداره...مي دوني تهش به چيزي رسيدم كه كه بد نيست تو هم بدوني..چيزي كه منم و تمام ادم ها گرفتارشن  از بدو تاريخ تا الان ...از ادم و هوا گرفته تا رمئو و جوليت...اين عشق اين جا هم ولمون نميكنه....همش تقصيره اوونه ...شايد هم حضرت ادم كه اوون سيب رو چيد به خاطر عشقش به هوا بوده ...شايد اوون ازش اينو خواسته...؟در هر  صورت حس ميكنم تمام اين دنيا رو پاشنه اين عشق مي چرخه...خدا  عاقبت  گرفتارانشو به خير ختم كنه.....

مواظب خودتو معدتو پسرت باش.....منم كه مثل هميشه وللش...

 

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

دوشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٥

 

 

سلام خوبي؟

معدت خوبه عزيزم؟بالاخره واسه هميشه تنها شدم....از 2 يا 3 روز ديگه هم كامپيوتر ندارم...يه لطفي كن امتحانت كه تموم شد با خبرم كن يه چت توپ بزنيمJ

جات خالي رفتم اش خوردم و جاتم حسابي خالي كردم راستشو بخواي از ديروز ظهر كه نهار خورده بودم غذا نداشتم بخورم منم كه تنبل...... جيگر نخوردم به 2 دليل اول اينكه مي خواستم تجديد خاطرات بشه و دوم اينكه تو نمي توني بخوري منم دلم نخواست بخورمJ

خوب كه شدي ميريم با هم مي خوريم.....واي اگه بدوني تو جاده چالوس جيگر خوردن چه حالي ميده (اونم توو سيابيشه).انشاالله با هم ميريم مي خوريمJ باشه با خيالت كه مي شه خورد..اصلا مي دون چيه .هر وقت اوونجا بودم بهت زنگ مي زنم....ولي تنهايي دلم نمياد بخورم.

امتحان دارم و 8 روز هم وقت داشتم اما هيچي نخوندم ديگه 1 روز بيشتروقت ندارم بايد برم بخونم عزيزم....مواظب ازي جون من با اوون معده كوچولو و دوست داشتني باشJ

الان دوباره برام ننويسي ازاده تو نيستمL

 

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥

 

 

سلام ازاده جونم

معدت خوب شده عزيزم؟

دلم برات تنگ شده..از بخت بدم نزديك خونتون هم راهم نمي دنL

وگر نه بازم ميومدم تو كوچتون و پشت پنجره اتاقت اين قدر مي موندم تا ببينمتJ

راستي اگه يه روزي خواستم بيام اوونجا ضمانتم مي كني راهم بدن؟

دلم برات تنگ شده كاش حداقل اندازه اوون بچه هاي فيزيك بهم اهميت مي دادي و باهام بيرون ميومدي...! مي بيني چه قدر پر رو هستم؟ تو خودشو ناراحت نكن....

بابا يه ذره دلت برام تنگ بشه..... گناه دارم.....اينهمه به pmc پيغام دادم مردم........

مواظب خو دت باش ....م

 

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥

 

 

زندگي اجبار است  

مرگ انتظار است

عشق تنها يك بار است...

 

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥

 

 

سلام...چطوري؟

ازاده چي شده ديگه تحويل نمي گيري؟ ازت هيچ خبري نيست ....؟

چيه زياد به پر و پات پيچيدم ؟خسته شدي؟ ديگه جواب sms هم نميدي...!

نمي دونم چرا ولي يه حس بدي دارم...حس ميكنم يه مشكلي داري؟خدا كنه اين طوري نباشه؟

ما هفته اينده اسباب كشي داريم....ديگه شايد از دستم راحت بشي؟ميدوني تصميم هاي جديدي دارم ميگيرم شايد از اخر تابستون رسما درس خوندنو كنار بذارم...! فقط يه كوچولو بايد تحمل كني ....بعدش كاملا راحت مي شيJ

فقط اگه تونستوني يه خبري از خودت به من بده ...نگران هستم.

قرار بود هر چي گوش ميدمو برات بنويسم پس گوش كن:

 

عاشق شدم از شوق مي گفتم به فرياد

از هر چه غير از عشق باشد گشتم ازاد

اما چه اسان عشق من دادي تو بر باد

نام مرا هم تا كنون بردي تو از ياد....اي داد بيداد....اي داد بيداد

گفتم به دل گمگشته را پيدا نمودم

من هم به قيل از پيله گي شيدا نمودم

با دست خود من خويش را رسوا نمودم

صيد گرفتاري شدم در دام صياد....اي داد بيداد....اي داد بيداد

فرياد من را جز خدا فرياد رس نيست

كس همدم اين خسته بي هم نفس نيست

تا لحظه مرگ گر بگريم باز بس نيست

اين خانه بي تو بهر من جز يك قفس نيست

چون قطره اشكي كه از چشم من افتاد

افتادي اما كي توانم بردمت از ياد....اي داد بيداد....اي داد بيداد

اينك من و تو تنهاي تنها

هر يك گرفتار غمگين و رسوا

روز تو بي من شب ميشه اما

بي تو رسم من تا صبح فردا

ان عشق سوزانت چه شد؟

اشك لرزانت چه شد؟

شعله شد بر جانت افتاد ....اي داد بيداد....اي داد بيداد

سوگند و پيمانت چه شد؟

قلب ويرانت چه شد؟

ناله شد در سينه فرياد....اي داد بيداد....اي داد بيداد

واقعا كه اي داد بيدادJ

 

دست نوشته های من
 پيام هاي ديگران ()

خانه
آرشيو< > پست الكترونيك

:: تعداد بازديدكنندگان ::

:: لينک به وبلاگ ::

L O G O

:: دوستان من ::

رفوزه
Link
Link
Link

Rofouzeh

عاشقانه های من و محمد